آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

257. به به!

امروز دی وی دی هات رو آوردن ... قرار بود دیروز بیارنش ولی بهرحال! این دی وی دی ها دو زبانه س ... زبان فارسیش مسلما تلفظش خوبه ولی انگلیسیش رو دوست ندارم ... خوب تلفظ نکردن! ولی خوب بعض هیچیه :) وسطهاش هم دو تا عروسکن که آواز میخونن و فعلا ازشون خوشت اومده :)   خلاصه گذاشته بودم برات و خودم تو اتاق بودم ... مثلا هرچی میگه تو باید تکرار کنی :) دیدم خانومه داره میگه : هندوانه! و تو میگی : به به :* گوشی تلفن رو برمیداری و میگی : کیه؟ :)) ...
5 آبان 1392

255. کارهای جدید

-- برات شعر میخونم شعرم رو تکمیل میکنی :  آمیتیس نگو  - بلا بووو موی بلند روی سیاه ناخن دراز  - وا وا وا وا :* -- میریم تو پارکینگ دیگه نمیخوای بیای سوار اسانسور شی ... بابا میگه بابا ما رفتیم خدافظ! میگی فظ :* -- میشینی تو صندلی غذات و غذا برات میریزیم تو سینی صندلی و تو تا یکی میخوری و یکم بازی میکنی بهت غذا میدیم :) ولی خوب کثیف کاری زیاد داره ... تقریبا روزی 2 دست از بالا تا پایین عوض میکنی :) ولی از نظر من می ارزه :* -- کتاب میخونی برای خودت شدید! خیلی بانمک میری کتاب رو باز میکنی و زیر لب یه چیزایی میگی :* -- یه شبکه ی جدید گرفتیم به اسم قاصدک ... برنامه های جالبی داره برای بچه ها ... مخصوصا سن شما - البت...
3 آبان 1392

248. کارهای امیتیس

پریروزا از خواب که بیدار شدی طبق معمول اومدی رو شکم من نشستی که من دستات رو بگیرم و به چپ و راست تکونت بدم! این کار شدیدا آرومت میکنه تو هرحالتی اعم از گریه های وحشتناک و غیره باشی آروم میشی ... پوشکت پر پر بود ... میگم این چیه؟ جیش ه؟؟؟ برگشتی میگی جیشششش و شدید خوشت اومده بود و هی تکرار میکردی هههه خلاصه که بچه م جیشش رو میگه :)) موقع خوابیدن باید دستهات رو بگیریم ... قدیما برای وول خوردن زیادیت این کار رو میکردیم و تو عادت کردی ... حالا میخوای بخوابی تا دستت رو نگیریم هی میگی ا ا تا بگیریمت:* پنجشنبه خاله نسرین بابا مرتضی اومد پیشمون با پرنیان ... برات این عروسکها رو آوردن:)   پنجشنبه شب با مهسا اینا رفتیم دماوند و جمعه هم د...
14 مهر 1392

247.این چند روز

واااای بالاخره بعد از 2 سال رفتم سینما! خیلی دوست داشتم فیلم هیس دختران فریاد نمیزنند رو ببینم ... 5شنبه بطور کاملا یهویی تصمیم گرفتم آمیتیس رو بذارم پیش مامان و بریم سینما ... از اونجایی که تنهایی نمیچسبه با مونا و کیوان قرار گذاشتیم سانس 11:15 سینما آزادی رو بریم ... خلاصه بعد از شام رفتیم خونه ی مامان اینا و با کلی دوز و کلک آمیتیس رو گذاشتیم و در رفتیم :) مونا اینا ولی نتونسته بودن درسا رو بپیچونن و آورده بودنش ... اونم طفلی خواب بود و هم کیوان اذیت شد و هم خود بچه ... ولی به من چه خخخخ فیلمش یعنی عالییییییییییییییییییییییی بود ... از عجایب بود همچین فیلمی با این توضیح واضحات در این فضای بسته ی مسخره ... با اینکه همه جور آدمی نمیبیننش ...
7 مهر 1392

244.قار قار

امشب خونه ی مامانی بودیم ... داشتم عوضت میکردم همینجوری بی هوا گفتم کلاغه میگه؟ اصلا مطمئن نبودم که چی میگی ... اصولا باید میگفتی بع بع :)) طبق این چند روزه ولی در کمال تعجب گفتی قا قا:* جالبه که چندین روزه اصلا کلاغه رو باهات تمرین نکرده بودم! 2-3 بار گفتی ولی بعدش دوباره شد بع بع :)) امروز رفتیم خونه ی مامان زندایی سیما ... که خودش اصرار داره بهش بگی زندایی سیما جون خخخخخخخخ خیلی باهات بازی میکنه و تو هم شدیدا دوستش داری:) اهان عمه فاطی هم بود و شب مهرداد نیز اومد ... همین دیگه!  آهان دیروز یه کم سقم یا بقولی همون سقفم :)) میخارید یه ذره از شربت زادیتنت خوردم ... تا شب گیج میزدم:( چجوری میخوری تو ؟؟؟
27 شهريور 1392

243. بوس

اول از پریروز بگم ... صبح زنگ زدم از دکتر وقت گرفتم ... بعدازظهر تو راه برگشت از دماوند غرغر میکردی ... کلا وقتی تو صندلیت نیستی همش اذیت میکنی - البته تو صندلیت هم باشی بعضا اذیت میکنی ها :) - رختخوابت رو پهن کردم عقب ماشین و خوابوندمت باهات بازی کنم ... داشتی میخندیدی که ته دهنت دیدم 4 تا سفیدی ریز هست ... طفلکم دندون کرسی درمیاوردی؟ بمیرم برات :* خلاصه گفتم در هر حال برای چکاپ ببرمت ... رفتیم یه دختر کوچولوی نازی اونجا بود که شدید منو یاد بچگیای غزاله مینداخت ... همونجور سبزه و خوشکل و خنده رو ... از تو کوچیکتر بود ... هی میومد بغلت میکرد و بوست میکرد و من کلی غصه خوردم چون تو بلد نیستی بوس کنی ... فقط بلدی بوس بدی :* خلاصه دکتر از قد...
25 شهريور 1392

آرام

سه شنبه مامانی اومد پیشمون بعد هم دایی افشین و آنیتا اومدن عصری هم رفتیم آرایشگاه موهات رو کوتاه کردیم :)   چون تو محل قدیمیمون بودیم تا ما تو نوبت آرایشگاه بودیم مامانی رفت خونه ی دوستش ... بعد که رفتیم دنبالش چند تا گربه اونجا بودن که از آدم نمیترسیدن! تو هم حسابی باهاشون بازی کردی!   4شنبه عصری رفتیم شهروند ... تو دیدی 1 بچه تو این چرخها نشسته دست بابا رو گرفتی رفتین یه دونه پیدا کردین و نشستی و بابا هلت میداد ... بعد تا وایمیستاد غر میزدی و خودت رو تکون تکون میدادی یعنی راه برو:))   راستی چند روزه به به میگی :* اول میگفتی به مه ♥ ولی الان شده به به♥♥♥  5شنبه هم با افشین این...
22 شهريور 1392

241.آمیتیس و تشکش!

خیلی بانمک حس مالکیت داری رو تشکت!  رفته بودیم دماوند خاله ی من تشکت رو تا زد گذاشت گذاشت زیر دستش رفتی دستشو میکشی میگی منه! :* یه بار هم با لیلا اینا رفته بودیم دماوند ... تشکت رو انداختم که بیای شیر بخوری ... سپهر زودتر اومد خوابید و شروع کرد به چای خوردن! بعد تمام اون مدت داشتی جیغ میزدی و غر میزدی و من نفهمیدم چته! تا سپهر بلند شد حالت خوب شد! :) الانم من خوابیدم رو تشکت و اومدی انگشت کردی تو چشمم تا بلند شم :)  قربونت حس مالکیتت برم من:*
19 شهريور 1392

238.تاب تاب

تاب تاب عباسی خدا آمیتیس و نندازی اگه میخوای بندازی بغل مامانش بندازی  و در آخر آمیتیس : تاو تاو ♥ امروز اردکت رو دستم گرفته بودم میگفتم کواک کواک ... ازم گرفتی و میگی کواک♥ دونه دونه عروسکات رو میاری پیشم که برات صداشون رو دربیارم:* و بیشتر از همه کواک کواک دوست میداری:) و همچنان در حال ضایع کردن منی ههههه صبح یه کاری میکنی تا زمان اومدن بابا ... بابا که میاد میگم امیتیس فلان کار رو کرد امیتیس بگو به بابا! همچین نگام میکنی که انگار تا بحال نشنیدی :* آهان هنوز هرچیزی رو تا میگیم الو آمیتیس میذاری در گوشت! اون چیز میتونه گوشی ... موبایل و یا حتی بطری دوغ باشه:)) میذاری در گوشت و میگه بَ ... پریروزا مامانی همزمان...
16 شهريور 1392